خرید بک لینک

درباره سایت

چشمان بارونی..

سکوت ی میکنم سنگین تر از فریاد ...

امکانات وب

-----------
-->-->-->

-->-->-->
 -->-->-->  -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
Google

در اÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ
در Ùx83Ùx84 اÙx8aÙx86ترÙx86ت

-->-->-->
-->-->-->

به سه چیز تکیه نکن

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد

با دروغ می بازد

و با عشق می میرد

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت: 12:10

تا چند به خود در نگری چندینی
در هستیِ خود رنج بری چندینی

یک ذرّه چو وادید نخواهی آمد
خود را چه دهی جلوه گری چندینی

آن به که ز عقل خود جنون یابی باز
ور دل طلبی میان خون یابی باز

تا یک سر سوزن از تو باقی ست هنوز
سر رشته ی این حدیث چون یابی باز

گر می خواهی که باز یابی این راز
بی خود شو و با بی خودی خویش بساز

چون بی خودی ست اصل هر چیز که هست
تو کی یابی چو در خودی جوئی باز

اول باری پشت به آفاق آور
پس روی به خاک کوی عشاق آور

گر می خواهی که سود بسیار کنی
سرمایه ی عقل و زیرکی طاق آور

آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت
ور مرغ شوی به بال و پر نتوان رفت

از عقل برون آی اگر جان داری
کاین راه به عقل مختصر نتوان رفت

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:34

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:29

دکتر علی شريعتی انسان ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته اند. بی شخصيت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آيند. مرده و زنده شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت انگيز ترين آدم ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي کنيم، باز مي شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سکوت می کنيم و غرقه در حضور آنان مست می شويم و درست در زماني که می روند يادمان می آيد که چه حرف ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:26

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:42

شب چو در بستم مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک خنا دشمن جان بود مرا

گر چه عمری بخطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه که شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین نو به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:41

دررفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند.....

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:39

اگر دیدی جوانی سخت می گرید
- بگو بنشین کنارم من از تشویش می ترسم-
صدایش کن صدایش کن که شاید خواب باشد او
_من از آن ناله های در دل یک خواب می ترسم-.....

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:37

اصولا بنده از اشعار طنز آمیز می ترسم

ولیکن باز می گویم که از پرهیز می ترسم

چو شعر طنز می خوانم شما يک بند می خندی

ولیکن بنده پشت میکروفون یک ریز می ترسم

سیاست چون وتو دارد سیاست را وتو کردم

که از لبخند این مردان صاحب میز می ترسم

تفاوت هم ندارد " این وری" یا " آن وری " ، کلا

ز نوباوه ، حیاتی ، میبدی ، شب خیز می ترسم

سیاست را رها کن تا برایت نکته ای گویم

جوانی عاشق برقم که از پیریز می ترسم

من از لیلی گریزانم و از شیرین هراسانم

من از افسانه و رویا و مهرانگیز می ترسم

و از نسرین ، سمانه ، آسیه ، سیمین ، سحر ، سیما

و از چشمان سارا ( خواهر پرویز! ) می ترسم

نمی دانم چه ترسی دارم از افسون دلبرها

که از یک شال و مانتو روی رخت آویز می ترسم

بگویم یا نگویم راز بعدی را ( نخندی ها) !

از این آدامسهای کوچکِ لاویز می ترسم

چنان ترسیده ام از معنی پرواز کرکسها

می ترسم « ویز » مگس آهسته در گوشم بگوید

شگفتا آنقدر تشویش دارم از دل و بی بی

که توی سبزی خوردن هم از گشنیز می ترسم

" اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا"

دگر از هرکه باشد بچه ی تبریز می ترسم!

"شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین“

ندارد وحشتی اما از آنجا نیز می ترسم

شبیه بچه ای ترسو از ابرو و لب و گیسو

می ترسم «! جیز » و از هرچی که مامان گفته باشد

چنان می ترسم و می لرزم و قلبم تپش دارد

که گویی دارم از صدام یا چنگیز می ترسم

چه صورتها که پنهانند پشت لایه ای رنگین

از ایوروشه ، لانکوم ، نیوا ، ساویز می ترسم

چرا اینقدر چربی تو چرا ژل می زنی اصلا

نمی دانی من از جاهای خیلی لیز می ترسم ؟!

تو یک موجود وحشتزا ولی من شاعری رعنا

من از برخورد بین خاور و ماتیز می ترسم!

برایت گفتم اینها را به من گفتی برو دکتر

از آن دارو که دکتر می کند تجویز می ترسم

تو ایرادی نداری ای عسل کابوس رویایی

من از چشمان مست و ابروان تیز می ترسم

“شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل“

چنین لوکیشنی دارم که از هرچیز می ترسم!

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:36

به سلامتیِ

به سلامتیِ درخت
نه به خاطرِ ميوه ش،
به خاطرِ سايه ش.

به سلامتیِ ديوار!

نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين که هيچ وقت پشتِ آدم رو خالی نمي کنه.

به سلامتیِ دريا!

نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک رنگيش.

به سلامتیِ سايه!

که هيچ وقت آدم رو تنها نمي ذاره.

به سلامتیِ پرچم ايران!

که
سه رنگه.

تخم مرغ!

که دورنگه.

رفيق!

که يه رنگه.

به سلامتیِ همه اونايی

که
دوسشون داريم و نمي دونن،
دوسمون دارن و نمي دونيم.

به سلامتیِ نهنگ!

که گنده لات درياست.

به سلامتیِ ز نجير!

نه به خاطر اين که درازه،
به خاطر اين که به هم پيوستس.

به سلامتیِ خيار!

نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتیِ شلغم!

نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی!

نه به خاطر کرم بودنش،
به خاطر خاکی بودنش

به سلامتیِ پل عابر پياده!

که هم مردا از روش رد مي شن هم نامردا!

به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!

که اون جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

می خوريم به سلامتيِ گاو!

که نمي گه من،
مي گه ما.

به سلامتيِ دريا!

که ماهی گنديده هاشو دور نمی ريزه.

می خوريم به سلامتیِ اون

که
هميشه راستشو مي گه.

به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!

که سنگای ديگه رو می گيره دورش.

به سلامتیِ بيل!

که هرچه قدر بره تو خاک،
بازم برّاق تر می شه.

به سلامتیِ دريا!

که قربونياشو پس مي آره.

به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!

که يه تنه يه اتوبان رو حريفه.

به سلامتیِ عقرب!

که به خاری تن نمی ده

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می ره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش

مي کُشه که کسی ناله هاشو نشنوه)

به سلامتیِ سرنوشت!

که نمي شه اونو از سر نوشت

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:36

دوستی اختیار کنید که رضای شما را بر رضای خود برتری دهد.
نایاب ترین چیزها صمیمیت و یگانگی است.
آن که از شنیدن توصیف نیک همسایه اش رنج می برد از شنیدن عکس آن شاد می شود .
اگر نمی خواهی از تو انتقاد کنند نه حرفی بزن نه کاری بکن نه کسی باش .
هرچند دریا طوفانی است ولی ماهی هایی که در عمق زندگی میکنند آرامش خود را از دست نمی دهند.
"مگن خدا ابر و به گریه میندازه تا گل بخنده پس هر وقت گریه گردی ناراحت نباش چون گلت داره می خنده "
به آنچه داری شاکر باش و به آنچه می خواهی ذاشته باشی مشتاق.
زندگی اجبار است مرگ انتظار عشق فقط یکبار جدایی دشوار.

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:35

ایمان دید شمارا روشن میکند
درپس هر عملی اندیشه ای نهفته است
زندگی خویش را در مسیر دلخواه هدایت کنید و به آنچه می خواهید برسید
ندانستن معنی زندگی خود بزرگترین غع است
مهرورزی پاد زهر واقعی ترس و شک است
انسان زاییده شرایط نیست بلکه خالق شرایط است

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:33

به سه چیز تکیه نکن

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد

با دروغ می بازد

و با عشق می میرد

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت: 12:10

تا چند به خود در نگری چندینی
در هستیِ خود رنج بری چندینی

یک ذرّه چو وادید نخواهی آمد
خود را چه دهی جلوه گری چندینی

آن به که ز عقل خود جنون یابی باز
ور دل طلبی میان خون یابی باز

تا یک سر سوزن از تو باقی ست هنوز
سر رشته ی این حدیث چون یابی باز

گر می خواهی که باز یابی این راز
بی خود شو و با بی خودی خویش بساز

چون بی خودی ست اصل هر چیز که هست
تو کی یابی چو در خودی جوئی باز

اول باری پشت به آفاق آور
پس روی به خاک کوی عشاق آور

گر می خواهی که سود بسیار کنی
سرمایه ی عقل و زیرکی طاق آور

آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت
ور مرغ شوی به بال و پر نتوان رفت

از عقل برون آی اگر جان داری
کاین راه به عقل مختصر نتوان رفت

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:34

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:29

دکتر علی شريعتی انسان ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته اند. بی شخصيت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آيند. مرده و زنده شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت انگيز ترين آدم ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي کنيم، باز مي شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سکوت می کنيم و غرقه در حضور آنان مست می شويم و درست در زماني که می روند يادمان می آيد که چه حرف ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:26

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:42

شب چو در بستم مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک خنا دشمن جان بود مرا

گر چه عمری بخطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه که شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین نو به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:41

دررفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند.....

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:39

اگر دیدی جوانی سخت می گرید
- بگو بنشین کنارم من از تشویش می ترسم-
صدایش کن صدایش کن که شاید خواب باشد او
_من از آن ناله های در دل یک خواب می ترسم-.....

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:37

اصولا بنده از اشعار طنز آمیز می ترسم

ولیکن باز می گویم که از پرهیز می ترسم

چو شعر طنز می خوانم شما يک بند می خندی

ولیکن بنده پشت میکروفون یک ریز می ترسم

سیاست چون وتو دارد سیاست را وتو کردم

که از لبخند این مردان صاحب میز می ترسم

تفاوت هم ندارد " این وری" یا " آن وری " ، کلا

ز نوباوه ، حیاتی ، میبدی ، شب خیز می ترسم

سیاست را رها کن تا برایت نکته ای گویم

جوانی عاشق برقم که از پیریز می ترسم

من از لیلی گریزانم و از شیرین هراسانم

من از افسانه و رویا و مهرانگیز می ترسم

و از نسرین ، سمانه ، آسیه ، سیمین ، سحر ، سیما

و از چشمان سارا ( خواهر پرویز! ) می ترسم

نمی دانم چه ترسی دارم از افسون دلبرها

که از یک شال و مانتو روی رخت آویز می ترسم

بگویم یا نگویم راز بعدی را ( نخندی ها) !

از این آدامسهای کوچکِ لاویز می ترسم

چنان ترسیده ام از معنی پرواز کرکسها

می ترسم « ویز » مگس آهسته در گوشم بگوید

شگفتا آنقدر تشویش دارم از دل و بی بی

که توی سبزی خوردن هم از گشنیز می ترسم

" اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا"

دگر از هرکه باشد بچه ی تبریز می ترسم!

"شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین“

ندارد وحشتی اما از آنجا نیز می ترسم

شبیه بچه ای ترسو از ابرو و لب و گیسو

می ترسم «! جیز » و از هرچی که مامان گفته باشد

چنان می ترسم و می لرزم و قلبم تپش دارد

که گویی دارم از صدام یا چنگیز می ترسم

چه صورتها که پنهانند پشت لایه ای رنگین

از ایوروشه ، لانکوم ، نیوا ، ساویز می ترسم

چرا اینقدر چربی تو چرا ژل می زنی اصلا

نمی دانی من از جاهای خیلی لیز می ترسم ؟!

تو یک موجود وحشتزا ولی من شاعری رعنا

من از برخورد بین خاور و ماتیز می ترسم!

برایت گفتم اینها را به من گفتی برو دکتر

از آن دارو که دکتر می کند تجویز می ترسم

تو ایرادی نداری ای عسل کابوس رویایی

من از چشمان مست و ابروان تیز می ترسم

“شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل“

چنین لوکیشنی دارم که از هرچیز می ترسم!

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:36

به سلامتیِ

به سلامتیِ درخت
نه به خاطرِ ميوه ش،
به خاطرِ سايه ش.

به سلامتیِ ديوار!

نه به خاطرِ بلنديش،
واسه اين که هيچ وقت پشتِ آدم رو خالی نمي کنه.

به سلامتیِ دريا!

نه به خاطرِ بزرگيش،
واسه يک رنگيش.

به سلامتیِ سايه!

که هيچ وقت آدم رو تنها نمي ذاره.

به سلامتیِ پرچم ايران!

که
سه رنگه.

تخم مرغ!

که دورنگه.

رفيق!

که يه رنگه.

به سلامتیِ همه اونايی

که
دوسشون داريم و نمي دونن،
دوسمون دارن و نمي دونيم.

به سلامتیِ نهنگ!

که گنده لات درياست.

به سلامتیِ ز نجير!

نه به خاطر اين که درازه،
به خاطر اين که به هم پيوستس.

به سلامتیِ خيار!

نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «يار»ش.

به سلامتیِ شلغم!

نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش.

به سلامتیِ کرم خاکی!

نه به خاطر کرم بودنش،
به خاطر خاکی بودنش

به سلامتیِ پل عابر پياده!

که هم مردا از روش رد مي شن هم نامردا!

به سلامتيِ برف!
که هم روش سفيده هم توش.

به سلامتيِ رودخونه!

که اون جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

می خوريم به سلامتيِ گاو!

که نمي گه من،
مي گه ما.

به سلامتيِ دريا!

که ماهی گنديده هاشو دور نمی ريزه.

می خوريم به سلامتیِ اون

که
هميشه راستشو مي گه.

به سلامتیِ سنگ بزرگ دريا!

که سنگای ديگه رو می گيره دورش.

به سلامتیِ بيل!

که هرچه قدر بره تو خاک،
بازم برّاق تر می شه.

به سلامتیِ دريا!

که قربونياشو پس مي آره.

به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!

که يه تنه يه اتوبان رو حريفه.

به سلامتیِ عقرب!

که به خاری تن نمی ده

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می ره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش

مي کُشه که کسی ناله هاشو نشنوه)

به سلامتیِ سرنوشت!

که نمي شه اونو از سر نوشت

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:36

دوستی اختیار کنید که رضای شما را بر رضای خود برتری دهد.
نایاب ترین چیزها صمیمیت و یگانگی است.
آن که از شنیدن توصیف نیک همسایه اش رنج می برد از شنیدن عکس آن شاد می شود .
اگر نمی خواهی از تو انتقاد کنند نه حرفی بزن نه کاری بکن نه کسی باش .
هرچند دریا طوفانی است ولی ماهی هایی که در عمق زندگی میکنند آرامش خود را از دست نمی دهند.
"مگن خدا ابر و به گریه میندازه تا گل بخنده پس هر وقت گریه گردی ناراحت نباش چون گلت داره می خنده "
به آنچه داری شاکر باش و به آنچه می خواهی ذاشته باشی مشتاق.
زندگی اجبار است مرگ انتظار عشق فقط یکبار جدایی دشوار.

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:35

 

ایمان دید شمارا روشن میکند
درپس هر عملی اندیشه ای نهفته است
زندگی خویش را در مسیر دلخواه هدایت کنید و به آنچه می خواهید برسید
ندانستن معنی زندگی خود بزرگترین غع است
مهرورزی پاد زهر واقعی ترس و شک است
انسان زاییده شرایط نیست بلکه خالق شرایط است
 

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 2:14

به سه چیز تکیه نکن

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد

با دروغ می بازد

و با عشق می میرد

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت: 12:10

تا چند به خود در نگری چندینی
در هستیِ خود رنج بری چندینی

یک ذرّه چو وادید نخواهی آمد
خود را چه دهی جلوه گری چندینی

آن به که ز عقل خود جنون یابی باز
ور دل طلبی میان خون یابی باز

تا یک سر سوزن از تو باقی ست هنوز
سر رشته ی این حدیث چون یابی باز

گر می خواهی که باز یابی این راز
بی خود شو و با بی خودی خویش بساز

چون بی خودی ست اصل هر چیز که هست
تو کی یابی چو در خودی جوئی باز

اول باری پشت به آفاق آور
پس روی به خاک کوی عشاق آور

گر می خواهی که سود بسیار کنی
سرمایه ی عقل و زیرکی طاق آور

آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت
ور مرغ شوی به بال و پر نتوان رفت

از عقل برون آی اگر جان داری
کاین راه به عقل مختصر نتوان رفت

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:34

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 25 بهمن 1389 ساعت: 0:12

دکتر علی شريعتی انسان ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته اند. بی شخصيت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آيند. مرده و زنده شان يکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت انگيز ترين آدم ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي کنيم، باز مي شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سکوت می کنيم و غرقه در حضور آنان مست می شويم و درست در زماني که می روند يادمان می آيد که چه حرف ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1389 ساعت: 21:26

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:42

شب چو در بستم مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک خنا دشمن جان بود مرا

گر چه عمری بخطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه که شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین نو به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم

برچسب: نویسنده: م.افلاک تاريخ: 24 بهمن 1389 ساعت: 12:41

صفحه بندی